گفت بنویس:

از میرزا کوچک خان جنگلی به کیکاچتیکوف روسی رئیس قزاق‌ها.
«کسانی که دارای شرافت قولی نیستند. ملاقات کردن و مصالحه کردن با ایشان از قاعده عقل بیرون است. فقط بین ما و شما باید خدا حکم فرماید.»
این آخرین حرف میرزا به ایشان بود.
×××
.
.
.
.

کتاب چند روایت خودمانی از روش زندگی حسینی(+)

کتاب مفتقر(+)
کتاب سبک زندگی حسینی(+)
نرم‌افزار آندرویدی رستاخیز خون(+)
+  یکشنبه 18 آبان1393.:   ح‌س‌ی‌ن  :. 

اصرار نمی‌کنم که راهم دهد، می‌گویمش که هرچه قانون است همان را اجراء کند. مردی که لباس نگهبانی بیمارستان به تن دارد سرش را از گوشی موبایلش در می‌آورد، لبخندی می‌زند و می‌گوید:
- حاج آقا! اگه بخواید تو حیاط میشه باهاشون صحبت کنید! ولی بالا نمیشه برید. فقط ساعت ملاقات!
دقیقه‌ای بعد از پله‌های بخش نوزادانِ بیمارستان مفیدِ خیابان شریعتی می‌آید پائین. چادر به سر ندارد، می‌فهمم که چقدر در عذاب است. می‌دانم که قانون بخش نوزادانِ بیمارستان است. می‌دانم که گفته‌اند جز کاور بخش چیز دیگری نباید پوشید و می‌دانم که ظاهرا! همه اینها برای حفظ سلامتی است. اما...
همین که پائین می‌آید و آدم‌های اطراف همه ورندازش می‌کنند تا بفهمند که زن حاج آقا چگونه است... می‌شکنم!

××× 

- زردیه دیگه! عادیه، اکثر نوزادا می‌گیرن.
- اوهوم!
- فردام ساعت دو و نیم تا سه و نیم وقت ملاقاته، اونموقع میزارن بیای بالا.
- باشه!
- فقط ی چیزی!
- چی؟
- میشه فردا با لباس نیای؟ خیلی زیر نگاهم، کلی هم مرد غریبه تو بخش هست. با لباس که میای همش نگاه می‌کنن. منم چادر ندارم اینه که...

×××

ساعت نزدیک دو نیم فرداست که لباده‌ام را آویزان چوب لباسی می‌کنم، عبایم را تا می‌کنم روی مبل می‌گذارم و عمامه‌ام را تحویل میز عسلی کوچک داخل پذیرائی می‌دهم! یک پیرهن سفید معمولی می‌پوشم، موهایم را مرتب می‌کنم، لبخندی به خودم حواله می‌دهم و راهی بیمارستان.

+  پنجشنبه 3 مهر1393.:   ح‌س‌ی‌ن  :. 

توضیح می‌دهم و با شرمندگی می‌گویمش که دستم به اشتباه به دکمه بسته شدن درب آسانسور خورده است. چپ نگاهم می‌کند! لبخندی تحویلش می‌دهم و باز عذرخواهی‌ام را تکرار می‌کنم، رویش را بر می‌گرداند و نفسی عمیق می‌کشد! زیر لب و گاهی هم در دلم به قصد فهمیدنش تکرار می‌کنم که واقعا، قلبا، انصافا، وجدانا و... دستم را از عمد به دکمه نزده‌ام که در بسته شود!
یک طبقه پائین‌تر پیاده می‌شود و برمی‌گردد بالا همانجای قبلی و عذرم را نمی‌پذیرد پسرجوانی که می‌خواست به همراه رفیق جنس مخالفش سوار آسانسور شود و این دست پیچیده در قبا و عبای «م.ن» قبل از سوار شدن رفیقش به GF آسانسور خورد و به اشتباه او را از GF عزیزش برای یک طبقه جدا کرد.
چه کنم که برخی آسانسورها چشم نوری‌شان خراب است؟ کاش چشم نوری «خدا» هم گاهی خراب می‌شد! هوم؟!

+  شنبه 22 شهریور1393.:   ح‌س‌ی‌ن  :. 

واژه فارسیش رو نمیدونم... اما امشب پر شدیم از گذشته، تلخ، شیرین، تلخ و شیرین و گس... و حرفایی که تموم شدنی نبودند، مگر اینکه بزور تمومشون کنی. با مهدی، زیر نور ماه، صدای گرگ و سگ، کوهستان دماوند، نیمکت مدرسه وسط حیاط... و اینکه اینجا محل عبوره. میتونی جوری زندگی کن که همه اونایی ک دوسشون داری اون دنیا کنارت جمع باشن. خوابیدی؟! اشکال نداره، بالا سرت بیدار میمونم، تا صبح حتی اگه بین ما فقط شصت کیلومتر فاصله باشه. به صدای ضربان قلبت گوش کن... م.ن اینجام. همونجا...
+  یکشنبه 26 مرداد1393.:   ح‌س‌ی‌ن  :. 

گوشه‌ای نشسته و تسبیحی به دست دارد ذکر می‌گوید، تکیه داده است به دیوار بیرونی مسجد، نه دیواری که مسجد از آنجا شروع می‌شود که دیواری که دور است. خیلی دور از مسجد، به قاعده حداقل سیصد متر!
سرم را بالا می‌گیرم و بعد پائین، این تکه خلوت است. زیاد. به سمتم می‌آید، نمی‌توانم خودم را قایم کنم! می‌فهمم که لحظه‌ای دیگر صدایم خواهد کرد، منتظر می‌شوم تا صدایش را بشنوم، صدایم می‌کند. لهجه‌ای آذری دارد. میانسال است و بغض در گلویش از چند متری هم نمایان است و اشک چشمش اما باید نزدیک باشی و ببینی که حلقه‌هایی از قطره‌هایی که خدا دوستشان دارد در گوشه چشمش منتظر یک فرمانند که بریزد پائین و بشوند مجوز ریختن گناهانش!
همسر می‌رود جلو تا راحت باشیم. قدم‌هایم سست می‌شوند و گوشه دیوار مسجد هم‌کلامم می‌شود. تضمین می‌خواهد که خدا بخشنده است و امشب حتما او را می‌بخشد!
فکر می‌کنم! به اینکه احتمالا «م.ن» نماینده تام‌الاختیار خدا هستم امشب! در این گوشه از دیوار بیرونی مسجد جمکران.
به حکم حرف‌هایی که از بندگان خوب خدا خوانده‌ام می‌گویمش که خدا حتما می‌بخشد. خدا حتما نگاهت می‌کند و خدا حتما ملائکه‌اش را می‌فرستد که برایت طلب مغفرت کنند و منتظر است که تو یک قدم! که نه ذره‌ای سمتش بیایی!
خیالش راحت می‌شود. دوست دارم حرف بزند. مشخص است که دوست دارد سرش را بگذارد به روی شانه‌هایم و عبای رنگ طوسی‌ام را پر کند از اشک‌هایش.
نمی‌دانم انتظار همسر آمد جلوی چشمم، گناهان خودم آمدند و یا خدا مرا انداخت از کنار این بنده‌اش کنار که مکالمه‌مان زود تمام شد!
شاید خدا خواست که با این بنده‌اش تن‌ها باشد و شاید مثل همیشه چیزی گذاشت جلوی پایم که از زبان این بنده‌اش برسم به آنچه مدت‌هاست در ذهن دارم!
به آن حدیث از پدرم علی(ع) که فرموده‌اند: نزد خدا گناهی که به توبه بینجامد محبوب‌تر است از عبادتی که موجب غرور شود.
و علی(ع) پدرم است حتی اگر سید نباشم که حبیبش رسول خدا(ص) گفته است: من و علی پدران این امت هستیم!
و باز «من» می‌مانم و راز نقطه‌‌ها و راز نقطه‌ای که دوست دارم میان «میم‌» و «نون» وجودم رها کنم، در این شب قدر آخر. و در این مسجد مقدس جمکران.

+  دوشنبه 30 تیر1393.:   ح‌س‌ی‌ن  :. 


مرغداری دارد و ناراحت عمل نکردن به حرف رهبر است و البته! گاهی هم فحش و نفرین و ناسزا حواله می‌کند برای مسئولانی که به زعم او خارج شده‌اند از خط ولایت! بعد تخم‌مرغ‌هایش را که به صاحب خواربار فروشی محله احمدآباد سفلی می‌فروشد به این فکر می‌کند که فرزندآوری هم حرفی است برای آنکه حرف باشد و احساس می‌کند که باید یک جورهایی این دستور رهبرش را دور بزند! و البته که اعتقاد ندارد که در حال دور زدن است!

صاحب مغازه خواربار فروشی تخم مرغ می‌فروشد و ناراحت عمل نکردن به حرف رهبر است و البته! گاهی هم فحش و نفرین و ناسزا حواله می‌کند برای مرغدار و امثال او که خارج شده‌اند از خط ولایت! بعد که تخم مرغش را به مکانیک محله احمدآباد علیا می‌فروشد به این فکر می‌کند که ساده‌زیستی در ازدواج هم حرفی است برای آنکه حرف باشد و احساس می‌کند که باید یک جورهایی این دستور رهبرش را دور بزند! و البته که اعتقاد ندارد که در حال دور زدن است!
مکانیک تخم مرغ می‌خورد و ناراحت عمل نکردن به حرف رهبر است و البته! گاهی هم فحش و نفرین و ناسزا حواله می‌کند برای صاحب مغازه خواروبار فروشی و امثال او که خارج شده‌اند از خط ولایت! بعد که تخم مرغش را خورد به این فکر می‌کند که استفاده از کالای داخلی هم حرفی است برای آنکه حرف باشد و احساس می‌کند که باید یک جورهایی این دستور رهبرش را دور بزند! و البته که اعتقاد ندارد که در حال دور زدن است!


مرغدار که ماشینش خراب می‌شود ماشین را می‌آورد پیش مکانیک و مکانیک از همان تخم‌مرغ‌های مرغداری «او» به «او» تعارف می‌کند و نه «او» می‌داند که این تخم‌مرغ‌ها از کجا آمده‌اند و نه «او»!

+  جمعه 16 خرداد1393.:   ح‌س‌ی‌ن  :. 


    استاد که بحث ولایت را مطرح میکرد کلاس یک سره سکوت بود، برایمان شرح داد که پدر یعنی همه وابستگی و پناه  فرزند مثالش وقتی که صدای مهیبی وجود  تو را میلرزاند و بدون تامل به او پناه میبری و آرام میشوی .

و حالا چه نهیبی بالاتراز قهقهه ها ی شیطان و چه پناهگاهی امن تر از آغوش پدری به بزرگی  علی (ع)

روز پدر انگار پر از حرفهایی از جنس سکوت است پس با صدای آهسته باید تبریک گفت به همه پدر های  خوب دنیا.



این پست کلی مخاطب های خاص دارد از پدر خودم و پدر صاحب این خانه ی سوت و کور بگیر تا...

نوشته شد توسط دل آرام

+  دوشنبه 22 اردیبهشت1393.:   ح‌س‌ی‌ن  :. 

«وقتی کار ظرافت بیشتری می‌طلبد»
تقویم را ورق میزنی و تاریخ‌های شمسی و قمری یک به یک می‌آیند و می‌روند و طبق معمول از رفت و آمد آن‌ها برخی ایام با یکدیگر همزمان می‌شوند و در این سال‌ها نوبت است که نوروز همزمان شود با روزهای ناراحتی و غم و اندوه خاندان پیامبرت.

به این فکر می‌کنی که جمع میان نوروز و فاطمیه آن هم برای رسانه ملی‌ای که بناست دانشگاه باشد احتمالا کار زیاد آسانی نیست. این مسئله برایت کاملا واضح و روشن است که در شرایطی که برخی از جشن‌ها با ایام مذهبی تقارن پیدا می‌کنند کار رسانه ملی ظرافت بیشتری می‌طلبد. از یک طرف حضرت زهرا(س) شخصیتی است بزرگ، با ویژگی‌های خاص و بزرگان و علماء تأکید کرده‌اند که مردم علاوه بر انجام آداب و رسوم خوبِ نوروز مثل دید و بازدید، حرمت شهادت بی‌بی دو عالم را حفظ کنند و قطعا مردم نیز به دنبال این حفظ هستند و از طرفی دیگر عید است و نوروز و لازم است برنامه‌های رسانه ملی دستخوش تغییراتی متناسب با عید و شادی باشند.

«برخی تشکر می‌کنند»
احتمالا برخی انصاف که بخرج دهند از رسانه ملی به خاطر عملکردش در تلفیق میان نوروز و فاطمیه تشکر می‌کنند. از دید آن‌ها رسانه ملی در نوروز و فاطمیه توانسته با پخش برنامه‌های متناسب تا حدی به وظیفه‌اش عمل کند و از ظرافتی که لازم بود در تلفیق نوروز با فاطمیه انجام دهد به خوبی عبور کند. شاهدشان هم شب و روز شهادت است که شبكه هاي مختلف رسانه ملی برنامه‌های خود را تغییر دادند و به پخش ويژه برنامه‌هاي مناسبتي پرداختند. آن‌ها از این حرکت خرسندند و به همین خاطر رسانه ملی را مستحق تشکر می‌دانند. «تو» نیز به آن‌ها می‌پیوندی و به مسئولان و برنامه‌سازان خسته نباشید می‌گویی.

«جوری دیگر هم می‌شود دید»
اما... از تشکر و خسته نباشید که عبور می‌کنی به دیدن ماجرا به گونه‌ای دیگر می‌رسی و در شب و روز شهادت حضرت زهرا(س) برخی برنامه‌های رسانه ملی را مرور می‌کنی. ابتدا سری به چند شبکه از تلویزیون می‌زنی. چند تصویر از بقیع، مسجد پیامبر(ص) و نشان دادن اسامی حضرت زهرا(س) در کنار طرحی اسلیمی که همگی در پس تصویر در حرکتند و مرثیه خوانی و صوتی از سینه‌زنی‌ که روی تصاویر در حال پخش است. مدتی بعد سخنرانی است و کمی بعد‌تر دوباره سینه‌زنی. قسمت متفاوت ماجرا اما گاهی برقراری ارتباط مستقیم است با یکی از حرم‌های شریف و مجری و گزارشگری که خودش را در پس جملات ادبی سنگین پنهان کرده است. همین! و واقعا و انصافا همین! و در رادیو نیز ماجرا همین است و در لابه‌لای پخش سینه‌زنی‌ها مجری می‌آید و چیزی می‌گوید و می‌رود و احتمالا آرزو می‌کند زودتر این روز تمام شود و برنامه‌ها عادی شوند!

«ایده‌های جدیدت آرزوست»
به تاریخ و برنامه‌های گذشته رسانه ملی که مراجعه می‌کنی به این نتیجه می‌رسی که مدت‌هاست رسانه ملی به گونه‌ای در ایام عزاداری برنامه پخش می‌کند که هر مخاطب ساده‌ای مواد لازم آن برنامه را از حفظ است و در این سال‌ها حرکتی در جهت اصلاح این روند و یا تزریق خلاقیت در برنامه‌ها دیده نشده و نمی‌شود. برنامه‌های امسال تفاوتی با سال گذشته و سال‌های قبل ندارند و اگر نباشد تقویم مخاطبان متوجه این نمی‌شوند که این برنامه عزاداری از امسال بوده است و یا سال قبل. به این فکر می‌کنی که خلاقیت در کجا به خاک سپرده شده است؟! و جای خالی چند برنامه ترکیبی جذاب و متفاوت، مستندهای مرتبط و برنامه‌هایی که از این حالت مرده دربیایند را به شدت حس می‌کنی.

«مخاطب این برنامه‌ها کیست؟»
حالا مخاطبان را در ذهنت دسته‌بندی می‌کنی، بخش قابل توجهی از جامعه را که متدینین تشکیل می‌دهند که برایشان این مسائل مهم است و به طور منظم در مراسمات مذهبی شرکت می‌کنند و نگاه ویژه‌ای به این مسئله دارند. برای این دسته که گذرِ طرحی اسلیمی و عکسی از بقیع و صوت سینه‌زنی روی آن، هیچ‌گونه جذابیت و ارتقاء معرفتی به همراه ندارد!

آن دسته از مخاطبانی هم که زیاد مذهبی نیستند که اساسا اینگونه برنامه‌های تلویزیون را نمی‌بینند و اوقاتشان را به گونه‌ای دیگر می‌گذرانند. می‌ماند مخاطبی که آن‌ها را خاکستری می‌نامی و مخاطبانی هستند نه اینطرفی نه آنطرفی. از خودت سئوال می‌کنی، یک سئوال اساسی و مهم که دوست داری برنامه‌سازان و مدیران رسانه ملی نیز این سئوال را از خودشان بپرسند:
«آیا چنین مخاطبی از دیدن چنین برنامه‌هایی احساس لذت می‌کند و ذهنش جلب می‌شود برای نوشیدن جرعه‌ای معرفت از برنامه‌های رسانه ملی و شاید تغییری در نگرشش و رفتارش در زندگی؟!»

«راه علاج چیست؟»
به دنبال راه علاج می‌گردی و راه علاج را در خود رسانه ملی می‌یابی. چگونه است که برای برنامه‌های عید و شادی و بسیاری از موضوعات دیگر خلاقیت در میان مدیران و برنامه‌سازان موج می‌زند اما وقتی کار به برنامه‌ای برای عزا می‌رسد خلاقیت در گورستانی مدفون می‌شود؟!

و می‌دانی که اگر این برنامه‌سازان و مدیران بخواهند و اراده کنند می‌توانند متفاوت‌ترین و جذاب‌ترین برنامه‌ها را تولید کنند. مخاطب نیز قطعا با اولین تغییر با آن‌ها همراه شده و در این روزها مخاطبان مانند کسانی می‌مانند که مدت‌ها برای هر وعده غذایشان قرمه سبزی خورده‌اند و در این شرایط حتی یک املت ساده می‌تواند برایشان متنوع‌ترین غذا باشد. پس اگر ذره‌ای اندیشه و کار و برنامه جدید دیده شود قطعا مورد توجه قرار خواهد گرفت. و کسی چه می‌داند شاید به همین زودی‌ها و در همین نزدیکی‌ها نو شدن نوروزها به نو شدن برنامه‌های رسانه ملی در ایام عزا سرایت کند و برنامه‌هایی جدید و نو را در ایام عزا شاهد باشی. امید که می‌توانی داشته باشی؟ نمی‌توانی؟!

منتشر شده در مشرق(+)
صفحه دیگران(+)

+  یکشنبه 24 فروردین1393.:   ح‌س‌ی‌ن  :. 


چند باری به حوزه‌تان رفت و آمد داشته‌ام، به یمن درس خواندن برادرم در حوزه شما پای من هم باز شده است به این حوزه‌ای که حالا یک شهید هم دارد و خوش به حال کسی که در این حوزه درس بخواند، حوزه امام خمینی(ره) تهران. این حوزه نفس‌های «تو» را در خود دارد. نفس‌های یک «شهید».
می‌دانی علی آقا به این فکر می‌کنم که برخی از ما چه فایده‌ای می‌توانیم داشته باشیم؟ به اینکه کجا یک حرفی زدیم یک چیزی گفتیم یک عملی انجام دادیم که نشان دهد رگ گردنمان برای «تو» و مظلومیتت درست بیرون زده است؟! به اینکه کجا یک حرکتی کردیم که نشان از عمل داشته باشد و نه حرف زدن؟

قوه قضائیه پرونده را دوباره به جریان بینداز!
وای بر بیمارستان‌هایی که این شهید را قبول نکردند!
دادگاه باید پاسخگو باشد!
این چه وضعی است در جامعه اسلامی!
داد، هوار، فریاد... وا اسلاما...
و البته که باید قوه قضائیه با رعایت شرایط قانونی پرونده «تو» را دوباره به جریان بیندازد. و واقعا و از ته دل وای بر بیمارستان‌هایی که می‌توانستند و درمان «تو» را قبول نکردند. و باید که دادگاه و همه مسئولان ذی‌ربط پاسخگوی زجر و خون به ناحق ریخته «تو» باشند و... اما
...

در همین یک روز گذشته، یک روز نه همین چند ساعت گذشته، حتی چند ساعت هم نه در همین دقائق گذشته، در کنار ما، در پیش روی ما، در جلوی چشمانِ همین مایی که رگ گردمان برای ولایت و شهداء و مظلومیت «تو» و امثالت بیرون می‌زند، منکری اتفاق افتاده است یا نه؟ می‌توانستیم به معروفی امر کنیم یا نه؟

خب! چند نفرمان به منکر تذکر داده‌ایم؟ چند نفرمان به معروف امر کردیم؟!
فقط داد، فقط هوار، فقط رگ گردنی که بزند بیرون و فضایی درست شود برای لگد زدن به این و آن که چرا پاسخگو نیستید! و فقط توجیه که ای آقا... امر به معروف و نهی از منکر شرایط دارد!
واقعا برایم سئوال است که چه فرقی است میان کسی که حجاب اسلامی را رعایت نمی‌کند با کسی که امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کند؟ مگر هر دو از واجبات نیستند؟ یکی بد حجاب است و یکی هم آمر به معروف و ناهی از منکر نیست! چرا برای بدحجابی رگ گردنمان بیرون می‌زند اما برای کارهای خودمان و اینکه به امر به معروف و نهی از منکر عمل نمی‌کنیم خبری از بیرون زدن رگ گردن نیست؟
مگر نه این است که میان واجبات و محرمات خدا فرقی نیست و نؤمن ببعض و نکفر ببعض نباید بود؟ چرا رگ گردنمان برای اطاعت از امر ولی در فلان مسئله سیاسی و سیاست خارجی می‌زند بیرون اما همین ولی بارها و بارها به ما برای امر به معروف و نهی از منکر دستور داده است و ما عمل نکرده‌ایم و رگ گردنی هم بیرون نزده است! چه فرقی است میان عمل نکردن به فرمان رهبر و خون کردنِ دلش در مسئله‌ای سیاسی و در مسئله‌ای فرهنگی و دینی مثل امر به معروف و نهی از منکر؟!

«
تو» و روح بلندت از چه بیشتر زجر می‌کشید؟ از اینکه برخی مدعیان عامل به دستورات خدا و رهبر نیستند و امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنند یا از اینکه چرا فلان دستگاه در جریان شهادت «تو» اینگونه عمل کرده است؟!

و البته که وظیفه ماست پیگیر خون به ناحق ریخته‌ات باشیم اما می‌دانی علی آقا راستش این است که از دیگرانی که ادعای شهداء و ولایت و... ندارند که توقعی نیست! توقع از ماست که مدعی هستیم و جانم فدای رهبر می‌گوییم و جانم فدای اسلام، اما حتی حاضر نیستیم زبانمان را برای امر ولی و اسلام و واجبی مثل امر به معروف و نهی از منکر هزینه کنیم! «تو» خونت را برای اسلام و امر مولایت می‌دهی و ادعایی هم نداری و برخی از ما پر از ادعاییم و فقط ادعا!

واقعا فرق یک درخت در بیابان‌های کویر لوت با برخی از ما چیست؟! فرق یک ماهی مرده در حاشیه دریای خزر با برخی از مایی که داد و هوار می‌کنیم چیست؟ فرق یک کُنارِ گندیده‌ي زیر درخت سدر، افتاده در اطراف کازرون شیراز با برخی از ما که رگ گردنمان می‌زند بیرون چیست؟ فرق برخی از ما با سیب زمینی چیست؟!

همان قدر که درختی در کویر لوت و ماهی‌ای مرده در حاشیه دریا و کناری گندیده و سیب‌زمینی نسبت به امر به معروف و نهی از منکر عامل هستند برخی از ما نیز همانقدر عاملیم! فرق «ما» با «تو» چیست؟
چرا خدا «تو» را انتخاب می‌کند و ما را نه؟ چرا «تو» در پرچم سه رنگ پیچیده می‌شوی و کلمه زیبای شهید در کنار اسمت قرار می‌گیرد و ما... چرا ‌«تو» به معنی دقیق کلمه «خلیل» خدا می‌شوی و ما نمی‌شویم؟!

********

سرم را بالا می‌آورم. نگاه می‌کنم به آیه‌هایی که آن بالا منتظر خوانده شدن هستند و هر روز خودشان را نشانم می‌دهند. سوره عصر است.
«
إِنَّ الْإِنْسانَ لَفي‏ خُسْرٍ ... إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْر»
«
كه انسانها همه در خسران و زيانند ... مگر افراد و اقليتى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‏اند و يكديگر را به حق سفارش كرده و به صبر توصيه نموده‏اند
ایمان تنها کافی نیست. اعمال صالح در زندگی‌ام کجا هستند؟ سفارش به حق کجاست؟ باید که عمل کرد و صبر کرد و انتظار کشید. این پیام خداست، انتظار.
»
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ«
»
و گروهی از آنان شهید شده‌اند و گروهی دیگر نیز در همین انتظارند»
«سوره احزاب، آیه 23»

منتشر شده در مشرق(+)
صفحه دیگران(+)

+  جمعه 8 فروردین1393.:   ح‌س‌ی‌ن  :. 

خب چه خطری می‌توانند داشته باشند برایمان؟! کجا یک حرفی زدند یک چیزی گفتند که اخم آمد بر قیافه‌مان؟ کجا یک حرکتی کردند که احساس خطر نه احساس مهم بودن آن‌ها بهمان دست بدهد؟
چه فایده‌ای برای سوریه داشته‌اند؟ چه فایده‌ای برای عراق داشته‌اند؟ چه فایده‌ای برای فلسطین داشته‌اند؟ چه فایده‌ای برای بحرین داشته‌اند؟ چه فایده‌ای برای اسلام داشته‌اند؟ چه فایده‌ای برای شیعه داشته‌اند؟ چه فایده‌ای برای امام زمانشان داشته‌اند؟!
سرباز دست و پاچلفتی‌ای که هنوز فرق هویج با تفنگ را نمی‌فهمد به چه درد می‌خورد که رویش وقت بگذاریم؟

اصلا جناب دیگران هیچ! حتی اسلام هیچ! حتی شیعه هیچ! چه فایده‌ای برای خودشان داشته‌اند؟! فرق یک درخت در بیابان‌های کویر لوت با آن‌ها چیست؟! فرق یک ماهی مرده در حاشیه دریای خزر با آن‌ها چیست؟ فرق یک کُنار گندیده‌ي زیر درخت سدر افتاده در اطراف کازرون شیراز با آن‌ها چیست؟

چرا آن‌ها را ترور کنیم؟ مدرسه اسلامی هنر، دانشکده صدا و سیما، دفتر تبلیغات حوزه و... چه خطری برای ما دارند که به جای حمله به سفارت ایران در لبنان به آن‌ها حمله کنیم؟ چرا به جای احمدی روشن آن‌ها را ترور کنیم؟! چرا...؟!

×××

یک نگاه می‌اندازند به چیزهایی که برایشان خطر است، به چیزهایی که اگر باشند آن‌ها کمکم ذلیل می‌شوند، به چیزهایی که آزارشان می‌دهد، بعد آدم‌ها مراکز و هرچیز دیگری را که در این خطر نقش دارد جدا می‌کنند و قرارشان می‌دهند در نقشه‌های عملیاتی‌شان! نقشه که کاملا آماده شد اگر بتوانند و زورشان برسد آن آدم را حذفش می‌کنند! و ما نیز آن آدم را در یک پرچم سه رنگ قرار می‌دهیم و روی قبرش می‌نویسم:
«شهید»
بعد که «او» را حذفش کردند یک نگاه به ما می‌اندازند و می‌خندد، پوزخند نه! قهقهه که اینها هم دلشان خوش است! هیچ کاری از این‌ها بر نمی‌آید اینها در خودشان مانده‌اند چه برسد به تاثیر گذاری بر روی جهان!
بعد آرام که نه خیلی بلند و با صدای رسا به همدیگر می‌گویند:
«این‌ها، این طلبه‌هایی که فکر می‌کنند می‌توانند با هنر برای اسلام و علیه ما کاری کنند همه کبریت‌های بی‌خطر ما هستند، به هیچ دردی نمی‌خورند روی شناسنامه‌هاشان مهر بی‌ارزش بزنید»

×××

خب ما حالا بی‌‌ارزشیم! درست!
بیست سال خوب است؟ زیاد است؟ ده سال خوب است؟ زیاد است؟ پنج سال خوب است؟! خب...
از کجا می‌دانید پنج سال دیگر هم ما بی‌ارزشیم؟ پنج سال دیگر هم همین حرف‌ها را می‌زنید؟! اگر آن روز به جای مهر بی‌ارزشی مهر دیگری روی شناسنامه ما زدند...
شما آن روز کجایید؟! ما کجاییم؟! راه کجاست؟!

+  پنجشنبه 19 دی1392.:   ح‌س‌ی‌ن  :. 


 


POWERED BY: BLOGFA.COM | Copyright © soleimani.blogfa.com , All rights reserved
This Template Designed By Lassarat

  RSS