فصلی برای برف و تگرگ و باران وزش بادهای سرد، فصلی برای خزان و زردی درختان و برگهایی که آرام با نسیم از بالای درختان به زیر میآیند، فصلی برای ثمر درختان و گرما و فصلی برای سبزی شکوفهها و نو شدن سالها.
×××
همه فصلهایش را یک به یک میچیند در دوازده ماه سال، اما انگار دلش راضی نمیشود، احساس میکند جای یک فصل خالی است، احساس میکند این فصلها و سالها یک چیز کم دارند. یک فصل جدید میخواهد، فصلی نه از جنس ماده که از جنس روح، فصلی برای بال گشودن و پرواز، فصلی برای گردگیری فانوسها، فصلی برای گردگیری دلها و روحها.
×××
به بندگانش فکر میکند، به اینکه فرصتی برایشان فراهم کند تا ناخالصیها و غبارهاشان را پاک کنند، به اینکه اگر بناست نوری از فانوسِ دلشان به آسمانش بیاید، اگر بناست روح بال پرواز نصیبش شود، باید این فصل را جوری دیگر باشند، به اینکه این فصل بشود فصل گردگیری فانوسهای دلشان تا باقی سال را در نور فانوسهاشان سپری کنند و خاموش نباشند.
×××
ماههای حرامش هر سه پشت هم هستند. ذی القعده، ذی الحجه، محرم. اما انگار یک ماه با فاصلهاش میان آنها جا مانده است. انگار یک ماه دیگر هم هست که باید بشود ماه حرام، انگار یک ماه دیگر هم هست که باید جنگ و جهاد در آن تعطیل شود. با این کار میخواهد ماهش را خاص کند تا بندگانش بدانند که این ماه، ماه اندیشه و تفکر و عبادتش است و بس!
رجب را میگذارد ماه هفتم سال، رجب را میگذارد در کنار ماههای حرام و رجب را میگذارد شروع فصل عبادتش، سه ماه؛ رجب، شعبان و رمضان، میشوند ماههای فصل عبادت. همان فصل که میخواست از جنسی دیگر باشد.
رجب را میگذارد به نام امیرالمومنین(ع)، شعبان را به نام پیامبر(ص) و رمضان را به نام خودش، به نام خدا.
×××
حالا خدا دلش راضی میشود و فصلهایش همگی مرتّب میشوند...
حالا «تو» در ماه هفتمش هستی، رجب... شروع فصل عبادتش.
حالا اگر میخواهی نامت در میان آدمهای رجب و فصل عبادتش نقش ببنند و روزی که ندا میدهند: «اهل ماه رجب کجایند؟» تو با صورتی درخشان و نورانی و تاجی پادشاهی از میان انبوه انسانها برخیزی، به عبادت این ماه شتاب کن.
بسم الله...

کاظم: میدونی یه گردان بره خط گروهان برگرده بعنی چی؟ میدونی یه گروهان بره خط دسته برگرده یعنی چی؟ میدونی یه دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟
×××
عباس: حاجی گِـلوم مـِسوزه… میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!
کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه) آخه…!
عباس: نــِه حاجی!... همی دستارو بذر... میخوام همینا باشه...
کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده، گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم…
عباس: هـا! بـُگو...
کاظم:
یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه... میپرسن کیا داوطلباند؟!... از اون
جمع یه تــرکه، یه رشتی، یه قزوینی، یه لـر... (بغض کاظم)... یه فـارس، یه
بـلوچ، ... عباس؟! ... عباس؟!

اولی:
- میری تهران؟ مترو هم سوار میشی؟ لباسو درمیاری دیگه؟
دومی:
- تهران میری؟ ماشین داری دیگه؟ شب با لباس و خانواده سختهها.
سومی:
- داری میری تهران؟ خب صبر کن جمعه باهم بریم ماشین دارم دیگه اذیتم نمیشی با لباس!
نمیدانم چرا برخی آدمهای اطرافم انقدر
استرس بیخود و بیجهت و بیدلیل راه انداختهاند که تهران با لباس نروید، چنان میشود و چُنون میشود!
والا ما آمدیم خیلی راحت! شب هم آمدیم با خانواده هم آمدیم هم زن همراهمان بود هم بچّه!
خیلی راحت هفتاد و دوتن سوار اتوبوس شدیم، خیلی راحت ترمینال
جنوب سوار مترو و خیلی راحتتر از مترو رفتیم تا خانه! نه کسی تکّهای انداخت نه
کسی توهینی کرد و نه حتی نگاه چپی! شرایط کاملا خوب و معمولی و ایدهآل
بود!!!
یک جورهایی حس از خود راضی بودن دارم که لباسم را برای آمدن به تهران آن هم محلّه بالا بالایمان! در
نیاوردم!
خاک برسرم... .!
چه کنم که روحم آنقدر کوچک است که به همین چیزهای بیمزّهی کوچکِ حقیر خوش میشود!
در این نوزده روز که لباس پوشیدهام جز محبّت و احترام چیز دیگری از مردم ندیدهام! نمیدانم چرا برخی آدمهای اطراف بیخود و بیجهت استرس بیدلیل و توهّم هدیه میدهندم!
پ.ن:
فردا میخواهم با لباس بروم باغ پرندگان پارک جنگی لویزان! یک سری لیست از مکانهایی که وهن لباس نیست داشته باشیم که بروم خوب است! کافه سیاه و سپید انقلاب چطور است؟ تئاتر شهر؟ پارک لاله؟ برج میلاد؟!
چند وقت پیش یک روحانی رفته بود قلّه کلیمانجارو! با عمامه! بروم برادوی هم خوب است ها! نه؟ یا مثلا استودیوی یونی ورسال هالیوود! هوم؟
×××
مثل هر امر طبیعی دیگر حالا حس میکنی وقتش رسیده چیزی به تن کنی، حس میکنی الان دیگر لیاقتش را داری، حس میکنی باید تغییری در خودت بدهی، مهم نیست که برای دامادیات لباس مرسوم را از قبل خریدهای و گذاشتهای کنار و بعد از این بیاستفاده میشود، انگار اینبار تاج و لباس بندگی طعنه و کنایه و نیشخند میزند به تو، به همه... .
زمانش خود به خود میرسد و تقویم را ورق میزنی، نجف... روز شهادت
فاطمه زهرا(س)... خوب است؟!
قرآن را بازی میکنی...
میآید: بسم الله الرحمن الرحیم...
روحت لبخند رضایت میزند و تو لبخندش را میبینی.
×××
حالا
تو در شهر امیرالمومنین(ع) هستی، در روز شهادت همسرش... چه میکنی؟! وقتش شده است؟
روبروی ضریح و ایوان طلا میایستی، لباس را بر تن میکنی، اذان مغرب را میگویند،
الان دقیقا زمان شهادت مادر سادات است، به ضریح نگاه میکنی، چشمانت را میبندی و
پدرت را تصور میکنی، علی(ع) را...
پیامبرت(ص) گفت: «من و علی پدران این امت هستیم».
چشمانت
را میبندی و پدرت را تصور میکنی که سیاه پوش همسرش شده است. به تو لبخند رضایت
میزند و چیزی را میگذارد روی سرت...حال تو چیزی داری، لباسی داری که ملائکه حسرت
داشتنش را میخورند. حال تو تاج بندگی روی سرت خودنمایی میکند.

پ.ن:
تصویر
مال کربلاست! دعاگوی همه مومنین و مومنات در عتبات عالیات بودیم!
محرمانه 10:
یک وقت هم هست که میفهمی وقت پریدن است، میفهمی کمکم داری میروی... خب؟1
پدر روزنامه را از روی کتابخانه بر میدارد، جلوی تلویزیون مینشیند و آن را میخواند. سرش به خواندن روزنامه گرم است، خواندن صفحه سیاسی که تمام شد جدول حل میکند و بعد صفحه حوادث را میخواند و صفحه ورزش را.
2
مادر کتاب آشپزی جدید را از گوشهی کتابخانه بر میدارد و با خود میبرد آشپزخانه، میخواهد یک غذای جدید بپزد، کتاب آشپزیهای قدیمی را هم یک گوشه انبار کرده است و هرچند وقت یکبار بازشان کرده و مرورشان میکند.
3
مجید ریاضی میخواند، کتاب حسابانش را کنار کتاب قصههای ملیکا و کتابهای آشپزی مادر روی قفسه سوم کتابخانه گذاشته است. حسابان را بر میدارد، بازش میکند. یک کاغذ از وسطش برداشته و شروع میکند به خواندن و حل کردن تمرینهای کتاب حسابان.
4
ملیکا کتاب قصهی شنگول و منگول را از کنار کتابهای آشپزی مادر بر میدارد. ملیکا سواد ندارد فقط از روی عکسها میتواند قصه را تعریف کند. کتاب را باز میکند و قصه را برای خودش تعریف میکند. صفحهای که ملیکا باز کرده است مربوط به آنجاست که گرگ بزغالهها را میخورد.
5
یک کتاب آن گوشه است، ما را نگاه میکند. کسی او را نمیبیند، کسی او را برنمیدارد، کسی او را نمیخواند، تنهاست... اما «او» ما را میبیند و از آن گوشه نگاه میکند.

سفره هفت سین تمام میشود و سینها یک به یک روی میز کوچک اتاق چیده میشوند. ده دقیقه به تحویل سال مانده است. مرگ در چشمان سیاه کوچک ماهیهایی که هنوز یک ساعت از خریدشان نمیگذرد موج میزند. سینها را میشمارم... احساس میکنم یک سین کم است.
×××
سیب؟ سمنو؟ سکه؟ سبزه؟ سماق؟ سیر؟ سنجد؟ نه یک چیزی کم است...
یک چیزی از جنسی دیگر...
یک سین کم است از جنس خون...
×××
فرهنگ لغات درون مغزم را زیر و رو میکنم... هرچه سین میشناسم به سرعت از ذهنم میگذرد. سی ثانیه مانده به تحویل سال... فاطمهام میآید کنارم... دستم را میگیرد و باز میکند. از میان یک پلاستیک کوچک چیزی از جنس غبار و خاک میریزد روی دستم... کم است... به اندازه یک نخود... لبخند میزند...
پاسخم را پیدا میکنم...
از تلویزیون صدای شلیک چیزی میآید...
سال تحویل شده است.
زبانم را به خاک و غبار کف دستم میزنم...
روحم اینجا نیست.
×××
میگویند تربت حسین روز عاشورا خون میشود. (+)
حالا اگر اولین ثانیه سال 1392 تربت حسین را به کام گرفته باشی باید منتظر عاشورا و روز عاشورایت باشی که تربتی که در کام بوده است خون شود.
خون...
حالا دعا میکنم هفت سین سفره هفت سینم برایم بشود یک سین!
سفره هفت سین ما باید یک سین داشته باشد.
«سَر بریدهی پر از خون»
گلدن گلوب (Golden Globe Award) مجموعهای از جوایز است که هر ساله در کشور آمریکا به بهترین آثار سینمایی و تلویزیونی اهداء میشود و به شهادت متخصصان جایزهای است مهمتر از نخل طلای جشنوارهی کن فرانسه، خرس طلایی جشنوارهي برلین، و شیر طلایی جشنوارهی ونیز ایتالیا.
گلدن گلوب در حال حاضر بیش از 250 میلیون مخاطب تلویزیونی از 167 کشور جهان دارد، اصلا مهم نیست که برگزارکنندگان این جایزه مدعی هستند که بخش قال توجهی از درآمد حاصل از اهدای این جوایز را همه ساله صرف سازمانهای خیریه، تحصیل افراد بی بضاعت و... میکنند. اصلا مهم نیست که این مراسم بیشتر شبیه یک نمایش بزرگ مد و لباس و حرکات موزون است و اصلا مهم نیست که این مراسم توسط انجمن مطبوعات خارجی آمریکا برگزار میشود اما معمولا این صفت خارجی بودن انجمن در خدمت خود آمریکاست تا کشورهای دیگر!
این مهم است که اساسا این همه هیاهو برای چیست؟ در پشت پرده چه میگذرد؟ این جوایز چرا اهداء میشوند؟ برگزارکنندگان اینگونه مراسمها به دنبال چه هستند؟
عدهای گلدن گلاب را یک فضای روشنفکری مقابل اسکار میدانند. فضایی که خود را بالاتر از اسکار و جدای از آن میداند و محلی صمیمیتر و عادلانهتر برای اهالی سینما و تلویزیون. در واقع فلسفه برگزاریاش را این میدانند که جلوی اسکار قدی علم کرده باشند. همین!
عدهای دیگر گلدن گلاب را صرفا یک فضای سوری برای کسب درآمد بیشتر و اعتبار بیشتر جایزهي اسکار میدانند چرا که این جایزه قبل از اسکار است و به رونق آن میافزاید و شاید برای همین باشد که پس از گلدن گلاب حدسها و گمانه زنیها برای اسکار بالا میگیرد.
و عدهای گلدن گلاب را محلی میدانند برای توزیع مناسب جوایز به فیلمهایی که شاید اسکار نصیب آنها نشود تا یک رضایت نسبی در بین سینماگران به وجود بیاید.
ممکن است شکلگیری ابتدائی گلدن گلاب چیزی جدای از همهی این احتمالات باشد اما شاید قابل تامل ترین نکته درآمد حاصل از این نوع جوایز باشد که به فلسفه و چرایی این هیاهوی بزرگ که 250 ملیون نفر را به طور مستقیم درگیر خود میکند پاسخ میدهد. در آمدی که حول محور پخش تلویزیونی، مد و لباس، حرکات موزون و... میچرخد، شرکتها و افراد زیادی هستند که مبلغ هنگفتی به شرکت کنندگان در گلدن گلاب میدهند فقط برای پوشیدن مد و نوع لباس مورد نظر آنها و یا اجرای حرکات موزونی که آنها میخواهند و یا حتی استفاده از نوع خال کوبی مورد نظرشان.
به طور حتم این یک خیال باطل است که تصور کنیم برگزار کنندگان این نوع مراسمها و جوایز فقط به فکر هنر و هنرمندی، افراد بیبضاعت و... هستند و هدف اصلیشان از برگزاری این امور است!
هر عقل سلیمی میداند چقدر بعد از پخش و اجرای این مراسمها افراد مختلف برای سفارش آن مد لباس، یادگیری آن حرکات موزون و... به آن شرکتها یا افرادی که آنها را سفارش دادهاند مراجعه خواهند کرد.
این مهمترین نکتهای است که جدای از فضای هنری و اهدای جایزه و برتر اعلام کردن یک یا چند اثر به ذهن میرسد که اساسا فلسفه این نوع جشنوارهها و مراسمها بیشتر درآمد زایی است چه آنکه اگر دو یا سه جایزهی دیگر هم به اسکار و گلدن گلاب و... اضافه شود باز وضعیت همین خواهد بود و درآمد نجومی حاصل از آن هرکسی را وسوسه میکند.
اگر به شرایط امروز آمریکا توجه کنیم متوجه مراسمات و جوایز بیشماری میشویم که در هر فصل از سال به آثار سینمایی و تلویزیونی داده میشود و نوع و فرمت برگزاری تمام آن مراسمات و جشنوارهها یکی است. گویی یک موج عظیمی از درآمدزایی شکل گرفته است که برگزاری مراسم و جشنواره را بهترین راه حصول آن میداند.
چیزی که از تفکر پول محور آمریکایی و غربی جدا نبوده و به انسان حق میدهد که با کنار هم گذاشتن مسائل مختلف به نتیجهای عجیب برسد. نتیجهای که پیچیدگی برگزاری این مراسمات و این جشنوارهها و این هیاهوهای بزرگ را از بین میبرد. نتیجهای که در ضمن آن دیگر گلدن گلاب مهم نیست بلکه منظومهای از جشنوارهها مهم هستند که همگی از یک فکر مدیریت میشوند و در خدمت یک چیز هستند. پول!

نقطههایت معانی مختلفی دارند. نقطهات زبان توست. در پس رسم نقطههایت هزاران حرف و هزاران راز داری. میخواهی نقطه بازی کنی، راز سازی کنی و دلت را پاک سازی کنی... نقطه رسم کنی و به نقطههایت گوش کنی... معنی نقطهها را تو میدانی و خدا و امامت... نقطهها یک رازند میان تو و آنها...
فقط نقطه زبان توست... حرف دل زیاد داری اما... حرفهای دلت باید در دلت بمانند. از اسمش هم مشخص است... حرف دل... یعنی حرفی که سرزمین و محل سکونتش دل است. وقتی عیان شود و از دل بیرون بیاید دیگر حرف دل نیست و تا زمانی ارزشمند است که در دل مانده باشد.
نقطههایت میشوند یک نامه، یک نامه که به رسم همهی نامهها اولش سلام است... سلام به آخرین حجت خدا... به امامت... هرچه باشد دلت به مستحبی خوش است که جوابش واجب است.
سلام که کردی حرفهای دلت را میزنی هرچیزی که هست ولی فقط با زبان نقطه، همین... هر رازی که داری... نقطههایت را برسان به یک قول... یک وعده و یک قرار... قراری میان تو خدا و امامت.
هر چیزی که در این دل بزرگ دفن شده است را با نقطههایت بیان کن... دل بزرگ؟ دلت به قدری بزرگ است که آخرین حجت خدا با آن همه بزرگیاش درونش جا میشود. قدر دلت را بدان و از رسم نقطه نترس... ملائکه ثبت میکنند معنی نقطههایی که بین تو و امامت گذشته است و به وقتش نقطهها را رمز گشایی میکنند.
×××
بسم ا...
حضرت حجت امام زمان(ع) سلام...
................
.....................................................................................
...
.................................................................
..........................................................................
...........................................................................
...............................................................................................................................
..................................................................................................................
..........................................
...............
........................................................................................
این بود تمام حرفهای مانده در دلم... خدا را شکر که تمامش را خواندی...
قول میدهم چنان شوم که دوشنبهها وقتی نامه عملم را میخوانی لبخند بزنی به رضایت...
×××
برای رسم نقطههایت آمادهای؟
محرمانه 8:
اگر چیزی حق تو باشد به آن میرسی، اگر چیزی روزی تو باشد نصیبت میشود...
اگر نشد...
یعنی حق تو نبوده یعنی روزیت نبوده...
خدا حق را میدهد و روزی را میدهد حتی اگر دانهای ارزن باشد...
فکر کن...
محرمانه 9:
امروز روز سومی است که از "تو" دور شدهام...
سه روزش مثل سه روز عالم آخرت گذشت، آخرت را تجربه کردهام... روزهایش را دیدهام، آویزانت شدهام برای بودن کنارم، و چه ساده دیدم خودم را میان آینهای که تو برایم ساختهای... این م.ن نبودم... هنوز هم از میان گلستان شهدای اصفهان بویی آشنا به مشامم میرسد...