تبليغاتX
طلبه | حسین سلیمانی | یادداشت‌های یک طلبه
مدت‌هاست برای شهید شدن لازم نیست در میدان نبرد باشی و از زخم‌ تیر و گلوله و فشنگ در خون خود بغلطی...
امروز در راه خدا زخم زبان می‌خوری و از زخم‌زبان، بارها و بارها و بارها شهید می‌شوی...
در خون دلت میغلطی و همه‌ی گناهانت پاک می‌شود جز...
حق الناس...

پ.ن:
تازه می‌فهم آن‌ها که به ح‌س‌ی‌ن گفتند:
"اگر هزار هزار بار کشته شویم و باز زنده شویم دست از شما نمی‌کشم" معنی‌اش چیست...


برچسب‌ها: شهید امرزو, زخم
+  سه شنبه 12 اردیبهشت1391.:   ح س ی ن  :. 


پیش‌تر ها در مدرسه و در حجره معروف 5 مدرسه علمیه المهدی(عج) که یادگار تمام اتفاقات مهم و مطرح هنری حوزه‌های علمیه است(از رادیو گرفته تا تئاتز و خط و نقاشی و...) اتاق بسیجمان بود.

حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم گریه می‌کردیم به کنسل می‌گفتیم کنکل و روزهای خوبی بود! هرچند وقت یک‌بار دکورش را عوض می‌کردیم...

می‌گفت اسم مستعارش حباب است ما هم مسخر می‌کردیم که به زودی می‌ترکی م.ن هم سپید بودم از سپید بودن به سیاهی دل رسیدم و حالا شده‌ام م.ن!

جناب برادرم مهدی شریفی بهترین خاطرات طلبگی‌ام را با او دارم و شاید هم او بخشی از خاطرات تلخش مال م.ن باشد.

قبل‌ترها به اسم حباب می‌نوشت در وبلاگی دیگر و بعد از ازدواج شد حباب و ماه حق او بیش از این‌هاست و این روزها رمان اولش چاپ شده است.

به سرعت خریدمش از اینترنت و می‌دانم که نسخه‌ای از آن نداشت که هدیه دهد و تن‌ها نسخه‌اش را همسرش برده است!

خودش به نقل از سایت‌های خبری اینگونه نوشته است:

مهدي شريفي در يادداشتي در ابتداي نخستين كتابش در معرفي خودش مي‌نويسد: «خدا زندگي آدم‌هايش را كه مي‌نوشت، من را گذاشت توي فصل برگ‌ها. شدم متولد پاييز شصت‌وهفت. همان سال‌هايي كه قم بيابان بود؛‌ نه مثل حالا گم‌شده زير خروارها رنگ و خيابان‌هاي شلوغ!

نوشتن را بيش‌تر از خواندن دوست دارم. فقط به اندازه‌اي مي‌خوانم كه بتوانم بنويسم.

سال هشتادوسه‌ گفتند «بنويس تا نوشتن را ياد بگيري.» شروع كردم به نوشتن و ميان همه‌ي كاغذهاي مچاله‌ي اين سال‌هايم، تن‌ها شد اولين و تنها نوشته‌اي كه خواستم خوانده شود.

حالا توي همان شهري كه زماني بياباني بوده، زندگي مي‌كنم و داستان مي‌خوانم و هنوز دلم مي‌خواهد بنويسم.

اگر شلوغي خيابان‌هاي شهر بگذارد.»

«تن‌ها» در 155 صفحه با شمارگان 1500 نسخه و قيمت 4000 تومان به چاپ رسيده است.


از لینک زیر می‌توانید به صورت آن لاین تن‌ها را بخرید.

خرید آن لاین تن‌ها

دوست خوبم، برادرم، ذوق دارم... چیزی شبیه همان ذوق که روز ازدواجت داشتم.

تبریک.

+  سه شنبه 22 فروردین1391.:   ح س ی ن  :. 

خدایا ناراحتم از برخی هم وطنانم...برای آن ها مردمشان دو دسته اند یا دوست هستند و یا دشمن...مردمشان را خط کشی میکنند و رهبر را برای خودشان مصادره...نگاه نمیکنند رهبر چه میگوید عمل کنند نگاه میکنند کجای کارشان با حرف رهبر جور در می آید همان را بزرگ میکنند و برچسب برای ولائی بودنشان...

+  پنجشنبه 17 فروردین1391.:   ح س ی ن  :. 

سال 1391...
سال حمایت از تولید ملی...


برچسب‌ها: سال 1391, سال حمایت از تولید ملی
+  دوشنبه 29 اسفند1390.:   ح س ی ن  :. 

سرفه می‌کنی، خون از سینه‌ات بیرون می‌آید، مادری با دیدن خون‌های گلوی تو که روی دستت ریخته است فرزندش را از تو دور می‌کند، زیارتت را نیمه کاره رها می‌کنی و خودت را از شلوغی حرم می‌سپاری به خلوت کوچه مدرسه‌ات. از آن‌جا گنبد پیداست، سرت را می‌اندازی پایین، بوی یاس درون کوچه می‌پیچد هانیه است، سرت را بالا می‌آوری، همان قامت همان چشم‌های سیاه نا پیدا همان دستان زنانه که انگشتانش از سیاهی چادر بیرون زده‌اند.

سرت را می‌اندازی پایین، هانیه مکث می‌کند او هم تو را دیده است، از کنارت رد می‌شود، سرت را می‌اندازی پایین، پدر به دنبال هانیه است، می‌ایستی، هانیه وارد خانه می‌شود، در آستانه در نگاهت می‌کند و سپس با سرعت در را می‌بندد. جلوی پدر می‌روی نگاهش می‌کنی سرفه می‌کنی خون از سینه‌ات می‌آید.

پدر از شرم سرش را پایین می‌اندازد و زیر لب می‌گوید:

«انصاف داشته باش مرد اگر خود تو بودی دختر ناز پرورده‌ات را به مردی مریض و فقیر می‌دادی؟»

تا لب به سخن می‌گشایی سرفه امانت نمی‌دهد، باز این مرثیه تکراری به سراغت می‌آید.

سرفه، خون، خون، سرفه... آهــ، خون، سرفه، خون.

همان‌جا می‌نشینی، اشک، خون سینه و نان جو... هر سه با هم مخلوط می‌شوند. این وعده غذایت را هم با بغض می‌خوری.

به گنبد خیره می‌شوی، آفتاب رو به غروب است. شب چهارشنبه است. راهت را کج می‌کنی سمت کوفه و مسجدش... امشب می‌شود شب چهلم.

اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد امشب است. سردی هوا سرفه‌هایت را شدید‌تر کرده است. خون درون سینه‌ات از همیشه بیشتر عشق بیرون آمدن دارد. با خود فکر می‌کنی با این خون می‌شود وارد مسجد، وارد خانه خدا شد؟

ماندن در سرما را به هدیه کردن نجاست و خون درون سینه‌ات به خانه‌ی خدا ترجیح می‌دهی و همانجا می‌نشینی.

اندکی آتش برای گرما و داغ شدن قهوه کافی است. سرت را می‌اندازی پایین و به آتش خیره می‌شوی، سرفه می‌کنی، پاهای پینه بسته‌ات را کنار آتش گرم می‌کنی. مرد عربی سمتت می‌آید.

نتیجه مشخص است، او به طمع همین اندک قهوه‌ی تو آمده است، سلام می‌کند و به اسم صدایت، دیگر یقین می‌کنی او از بادیه نشینان اطراف است که بعضی روزهایت را به طمع نان جو با ایشان سر می‌کنی.

امشب هم تمام می‌شود و هم‌نشینت این مرد عرب است و خبری از مولایت نشد. خبری نشد تا دردت را با او بگویی. سرفه می‌کنی و خون از سینه‌ات بیرون می‌آید به هانیه فکر می‌کنی سرفه‌ای دیگر. مرد عرب اندکی از قهوه می‌نوشد و باقی‌اش را به تو می‌دهد باقی قهوه را می‌نوشی، سرفه نمیکنی.

با او هم کلام می‌شوی دوست داری زودتر برود، از قبیله‌اش می‌پرسی هرچه نام قبلیه می‌دانی به او می‌گویی و او از هیچ‌کدام نیست، ناراحت می‌شوی نام قبلیه‌ای از خودت در می آوری و با تمسخر او را از آن قبیله می‌دانی.

تبسمی می‌کند. با او به مسجد می‌روی، مرد عرب قامت می‌بندد به نماز، نور به آسمان می‌رود، نور او را گرفته است، نور به آسمان می‌رود، سرفه می‌کنی، گریه می‌کنی، خون از درون سینه‌ات نمی آید. حبیب را یافته‌ای. دیگر سرفه نمی‌کنی، خون از سینه‌ات بیرون نمی‌آید.

سرفه نمی‌کنی، خون از سینه‌ات بیرون نمی‌آید، دیگر مادری با دیدن خون‌های گلوی تو که روی دستت ریخته است فرزندش را از تو دور نمی‌کند، زیارتت را نیمه کاره رهای نمی‌کنی و خودت را از شلوغی حرم نمی‌سپاری به خلوت کوچه مدرسه‌ات.

در کوچه خلوت اما می‌نشینی، از آن‌جا گنبد پیداست، سرت را می‌اندازی پایین، بوی یاس درون کوچه می‌پیچد، هانیه است، سرت را بالا می‌آوری، همان قامت، همان چشم‌های سیاه نا پیدا، همان دستان زنانه که انگشتانش از سیاهی چادر بیرون زده‌اند.

سرت را می‌اندازی پایین، هانیه مکث می‌کند او هم تو را دیده است، از کنارت رد می‌شود، سرت را می‌اندازی پایین، پدر به دنبال هانیه است، هانیه وارد خانه می‌شود، در آستانه در نگاهت می‌کند و سپس با سرعت در را می‌بندد. پدر هانیه جلویت می‌ایستد تو نیز می‌ایستی دیگر سرفه نمی‌کنی.

پدر از شرم سرش را پایین می‌اندازد و زیر لب می‌گوید:

«شرمنده‌ام، دخترم ارزانی‌ات، تا باشد مومنی مثل شما، حالا که دیگر مشکل بیماری هم شکر خدا رفع شده است، اساتیدت آمدند وساطتت، هر وقت خواستید بیایید برای خواستگاری»

چیزی یادت می‌آید، امشب شب چهارشنبه است، باقی حرف‌های پدر را نمی‌شنوی، به سمت کوفه حرکت می‌کنی، هانیه از خانه بیرون می‌آید به دنبال تو.

امشب شب اول است، به مسجد میرسی، تو مینشینی، هانیه می‌نشیند، تو نماز می‌گزاری هانیه نماز می‌گزارد. از سرما سرفه می‌کنی اما این بار خون از سینه‌ات نمی‌آید. سینه‌ات بوی یاس گرفته است.

هانیه بوی یاس دارد، سینه‌ات از قهوه‌ای که خورده‌ای بوی یاس دارد، هانیه شروع می‌کند چله‌نشینی‌اش را، چهل شب چهارشنبه مسجد کوفه بخاطر شیخ حسین. هانیه برایت رنگ می‌بازد و تو چله‌‌ای دیگر شروع می‌کنی برای دیدن دوباره حبیب. سرفه می‌کنی سینه‌ات بوی یاس می‌دهد.



برچسب‌ها: داستان
+  سه شنبه 16 اسفند1390.:   ح س ی ن  :. 


 


POWERED BY: BLOGFA.COM | Copyright © soleimani.blogfa.com , All rights reserved
This Template Designed By Lassarat

  RSS